Christian Science, Uncategorized

Mrs Eddy´s Poem January 1 1866

TO THE OLD YEAR—1865

Pass on, returnless year! The track behind thee is with glory crowned; The turf where thou hast trod is holy ground. Pass proudly to thy bier!

Chill was thy midnight day, While Justice grasped the sword to hold her throne, And on her altar our loved Lincoln’s own Great willing heart did lay.
Thy purpose hath been won! Thou point’st thy phantom finger, grim and cold, To the dark record of our guilt unrolled, And smiling, say’st, “‘Tis done!
“This record I will bear To the dim chambers of eternity— The chain and charter I have lived to see Purged by the cannon’s prayer;[Pg 27]
“Convulsion, carnage, war; The pomp and tinsel of unrighteous power; Bloated oppression in its awful hour,— I, dying, dare abhor!”
One word, receding year, Ere thou grow tremulous with shadowy night! Say, will the young year dawn with wisdom’s light To brighten o’er thy bier?
Or we the past forget, And heal her wounds too tenderly to last? Or let today grow difficult and vast With traitors unvoiced yet?
Though thou must leave the tear,— Hearts bleeding ere they break in silence yet, Wrong jubilant and right with bright eye wet,— Thou fast expiring year,
Thy work is done, and well: Thou hast borne burdens, and may take thy rest, Pillow thy head on time’s untired breast. Illustrious year, farewell!

Lynn, Mass., January 1, 1866.

Christian Science, Uncategorized

Poems by EDDY, Mary Baker — Sound Books

In May, 1910, Mrs. Eddy requested her publisher to prepare a few bound volumes of her poems, for private distribution. When this became known to her friends, they urged her to allow a popular edition to be issued, to which she assented. With grateful acknowledgment, therefore, of this permission, this little volume is presented to […]

via Poems by EDDY, Mary Baker — Sound Books

Poems, Uncategorized

A Poem for Paisley

If all the threads that Paisley made were found again one day.

I’d hang them in the sky with Love to take away the grey.

Upon the gold I’d write a tale of stories from our past.

About the folk we”ve lost in time that’s moved away so fast.

Upon the red I’d see the war and all the men who died.

I’d write the names of all their wives whose tears we left behind.

Upon the Abbey darkened threads of blackened thoughts and crimes.

Of a bygone age of killing men for moral crimes.

Threads of blue I’d give to schools, to teach them peace and Love.

By leaving parts of history, while rainbows hang above.

Upon the green, the Irish woe, migration, war and fear

While London pushes migrants out with hatred causing tears.

Upon the white I’d ask buskers to write their stories clear.

To fill the sky with hope and dreams of music for our ears.

Upon this richest tapestry I’d paint a cross and crown,

To show the world the triumphs of dear Paisley, my sweet town.

Uncategorized

فروغ فرخزاد Forough Farrokhzad

تولدى ديگر
فروغ فرخزاد

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید ” صبح بخیر ”

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل من
که به اندازهء یک عشقست
به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازهء یک پنجره میخوانند

آه…
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من بگوید :
” دستهایت را
دوست میدارم ”

دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را
باد با خود برد

کوچه ای هست که قلب من آن را
از محل کودکیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

و بدینسانست
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد .

من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

Poems, Uncategorized

Love is my Religion by Ibn Arabi

“قلب من پذيراي همه صورت‌ هاست
قلب من چراگاهي است براي غزالان وحشي
و صومعه‌ اي است براي راهبا ن ترسا
و معبدي است براي بت‌ پرستان
و كعبه‌ اي است براي حاجيان
قلب من الواح مقدس تورات است
و كتاب آسماني قرآن
دين من عشق است
و ناقه‌ي عشق مرا به هر كجا خواهد، سوق مي‌دهد
“عشق ، دین وایمان من است

شیخ الاکبر محی الدین ابن عربی اندلسی -مذهب عشق

لقد صار قلبي قابلا كل صورة
فمرعي لغزلان و دير لرهبان
و بيت لاوثان و كعبة طايف
و الواح تورات و مصحف قرآن
ادين بدين الحب اني توجهت
ركائبه فالحب ديني و ايماني
شیخ الاکبر محی الدین ابن عربی اندلسی -مذهب عشق

Kilbirnie / North Ayrshire, Poems, Uncategorized

To a young friend

What wakened thoughts are in your mind and push until you hear?

What dreams and hopes of higher things will speak until you hear?

What lies ahead for one so young, a mill or engineer?

Put down the pot and know your lot. Sweet friend of heaven dear.

Claim your right to make a life, just let it rest in mind,

Feel the love of Life come back and live your life aright.

And when your demons come and pull, forget the battles won?

Tindrels of Love from higher self will bless you my dear son.